|
اشعار من
|
|
زیر زخم ابر چنگ می اندازد چنگال رعد بر گیسوی ابر ابر زخم می بارد بر سر شهر تن من در طراوت زخمهای ابر جان می گیرد ای سرو ، سرو بلند من باغم اگر چه بهاری نداشتم از کوچه های سبزه گذاری نداشتم رودی به شوق دیدنم راه کج نکرد بر گرد خویش اگر چه حصاری نداشتم برگم برای چلچله دستی تکان نداد گویی که با نسیم ، قراری نداشتم از دودمان دردم و از نسل بی کسی جز این دو هیچ ایل و تباری نداشتم ای سرو ، سرو بلند ، اگر عشق تو نبود می رفتم از جهان و مزاری نداشتم آرامگه من به کجاست ؟
بگو ای جغد سپید بگو امشب به دلم آرامگه من به کجاست ؟ پای آن سرو بلند ؟ یا به قعر دل رود ؟ من ز هر گور توانم خفتن لیک آرامگهم ، آنچه خواهم بابد خفتن من بایدش باشد از این شهر به دور شهری از کوی بلا مردمانی بی خدا از همه عشق جدا بی وصال و بی صدا بی لباس و بی ردا نتوانم خفت در این شهر ذلیل پیش این مردم بدبخت علیل بعد از مرگ یادم آید به گورم ، که در این شهر خراب من شدم زخمی امواج سراب من در این شهر توانم ؟ نه ، نتوانم خفتن بایدش جست و از این شهر برفت تو بگو جغد سپید آرامگه من به کجاست ؟ من دلم میخواهد دور از این شهر غریب روی آن تپه که رودی به کنارش گذران می گذرد پای آن سرو بلند که نگه سوی خدایان دارد کودکی شاخه او را به تکان می دارد ریشه اش پاک و صمیمیست آرام بیارامم من دلم می خواهد هر چه آرامش هست ریشه در گورم زند
وقتی...... وقتی که گیسوی کهکشان بر اقتدار سپیدش خورشید را رویاند من چله نشسته بودم در امتداد خاک وقتی ماه حوصله روشنش را بر تن شب مالید من شکسته بودم در بی طاقتی کبوتر بی بال وقتی گل تشنگی خود را با درخت قسمت می کرد من ریشه زده بودم در باغ آرزو هنوز می شود . . . - هنوز فرصت هست هنوز می شود از درک رنج آبی سوخت و مثل چلچله در کنج سقف چله نشست هنوز می شود از آه شعله ای کوچک عبور ساعقه ای را در آسمان فهمید هنوز ماه نمردهو شمع تنها نیست تمام بیست سالگیت را در کفن پیچیدند به یاد یگانه دوست مرحومم (( امیر سرداری )) تمام بیست سالگیت را تمام هستی آدمی دمی است به یاد یگانه دوست مرحومم (( امیر سرداری )) تمام هستی آدمی دمی است می شود هنوز . . . - می شود هنوز مثل تو - مثل یک کبوتر شکسته بال مثل یک درخت پوک بی ثمر مثل یک زمین بی علف مثل یک ستاره پشت ابر مثل آرزوی بی هدف مثل توبه ای پوچ و بی اثر مثل تکه یخ که در میان آتش و زبانه ای شکفته است مثل قاصدی که مانده بی خبر مثل یک پلنگ زخمی ضعیف مثل آتشی که مانده بی شرر مثل ......................... آنچنانم که ... آنچنان سوزانم که نگاهم هر احساسی را به آتش می کشد
من کیستم ؟ چه کسی داند که من کیستم ؟
چه کسی می خواند مرا ؟ روزی که صورت خویش را در آینه خواهم شست اشکم را در جام سرخ خورشید خواهم ریخت وقتی که دست به دست شراره های باد خواهم سپرد تا نگاه نفسهایم دوباره باز آتش گیرد و در آن لحظه است که خدا را به روی زمین خواهم کشید
ای سیاه بارانی هیچ احساسی نیست نژاد من
شبم غمگین،شبم خاموش،شبم افسانه وحشت
مزار من هر شب بر مزار خویش می نگرم برهنه ترین آغوش را دوست دارم
معنای خنده
- کودکی
فرفره در دست می دود در پی خویش در چمنزار ادا و جهان می چرخد در پر فرفره اش گرد سوزن تنهائی او کودک می خندد به پر فرفره اش گویا گویا کودک خنده را می فهمد بس عذاب میکشم من از این جماعت ذلیل ژنده پوش من از این جماعت سیاه مرده دوست بس عذاب میکشم من نه فکر مردنم ، نه فکر ماندنم در این جهان بی دلیل از خیال مردم جهان پرست بی شئور بس عذاب می کشم من کنار جوی آب و نور ماه من کنار دشت پر ز لاله های بی گناه از طراوت تمام غنچه های بارور عشق میکنم سود می برم از خیال آتش و زبانه ، همین جماعت پرگناه بس عذاب میکشم دامن طبیعت است آمدن ، دامن طبیعت است رفتنم از شئور این خیالشان که در گذر از این جهان به آن جهان میروند بس عذاب میکشم این جهان و آن جهان همه در این جهان خلاصه می شود این که خوب باشی و ز خوبیت جهان نیک می شود وز خیال : من بدی کنم که توبه میکنم روم بهشت بس عذاب میکشم من از خیال : توبه و که بد کنم که توبه می کنم ، گذشته ام که خوب باشم و ، از خیال خوب نبودنم بس عذاب میکشم بود خدای من طبیعت و برستشش مرا سود میدهد چونان که زاده است مرا مادرم من از نمودن خدا به ظاهر بت و ز بابتش تبه نمودن زن و سیه نمودن کتاب کودکان بس عذاب میکشم که از سفر به مکه و گرسنه ماندن زن و کودکت وز دورویی تمام این جماعت به ظاهر خدا پرست که این خدا بود سپر برایشان که بابت همین سپربقای خویش میکنند بس عذاب میکشم معجزه شبنم و شراب ابر اندوهی از ملال خاطره می بارد از تاریک روشن این رویای نامعلوم بر آونگ خیال معلوم قوس و قزحی بر آسمان کشیده است آخ ای سیاه بارانی ای ابر بر اندوه بی شمار من ببار تمام هستی آدمی دمی است دمی که زنده می شود و دمی که می میرد سلام واژه نیست تلالوئیست ، که از آفتاب بر می آید و دستها خورشیدند با فروش هزار آرزو یک دوست می یابی اما چقدر ساده اتفاق میافتد جدائی ها چقدر ساده در میان توهم و ناباوری پس بیائید نان را به شبنم و شراب بیامیزیم و سر زمین دل تازه کنیم تا زلف آفتاب بر شانه های آب بنشیند و باغ به گوشمان سبز بخواند سروده های بر باد رفته از سروده هایم
سروده های پاک شبانه که تنها بهانه گریستن من بودند از ستاره هایم ستاره های وحشی رویاهای مه آلودم چه می توانم بگویم از من چه مانده است که بگویم جز غربتی که آرام میکشد مرا کوله بارم را بیاور کوله بارم را بیاور
تا از شامگاه خیس انتظار بگذرم و در باغی از اطلسهای آبی خوشه های نجابت را بچینم کوله بارم را بیاور تا از روشنی صبح تکه های آفتاب را برایت هدیه بیاورم و از خطوط نمناک خیال به سر زمینی سفر کنم که برکه هایش از ستاره سرشار است ساحل بی مهریت زورق شکسته وجودم را
در ساحل نگاهت به گل نشانده ام افسوس زورق شکسته هم در ساحل بی مهریت غرق می شود ترانه بیهوده نگاهت می کنم
صدایت می کنم فریااااااااااااااااااااددد........ نه ، آری در خیال باور خویش گم گشته ای نمی فهمم برای چیست ؟ ترانه سحر سرائیدن در میان تردید های شبانگاهی دیده بگشا دیده بگشا تا ببینی رنگ بیداد زمان تا ببینی رنگ احساست چه رنگ است رنگ پرواز پرستو رنگ شبنم رنگ رقص رنگ آفتابت چه رنگ است در کدام سپهر میتوانی یافت جفت تنهایی خویش را در ازدهام فرو رفته در باتلاق تندیس زمان یافت می کن رنگ فریادت چه رنگ است حبس سنگی وقتی که
در چهارچوب سنگی خویش مبحوسی حبس سنگی را ، کسی نمی بیند وقتی در سکوت سنگین خویش فرو رفته ای سکوت سنگین را ، کسی نمی شنود بانوی کودکی من صدایم کن
ای عشق ترانه و رهنامه تردید طلوع بانوی کودکی من شب هنگام را بکش به تیغ جرسهای کودکانه ام آزرده خاطرت کرده ام ، خوب می دانم آشفته خاطرت کرده ام ، خوب می دانم
بر مزار گل بر مزار گل ، گل نمی برند
به مدیحه سرائیش ، بلبل نمی برند داغ دخترک به کدام معجزه می توان داغ دخترکی تنها را همچو یخ آب نمود و مروارید اشکهایش را به قیمت مادرش از او خرید وقتی دخترک در خلوت کوچه های نمزده گلی پیش خدای کودکی خویش زمزمه مادر مادر میکند خیال در امتداد خیال
به فراسوی خیال پیوند میخوری و خواهی دید که در لحظه ای هزاران به باد داده ای عمر خویش عبس فروختی و مهر گذر بر پیشانی عر خویش نواختی کتیبه مستان آنچه هوشیاران به سنگ گماشته اند
تا کتیبه هزار نسل باشد مستان به باد نوشته اند و همه عالم شنیده است سمبل قبیله من از مه غلیظی گذشته ام
و شانه های باورم هنوز تر است با تنی عریان که تن پوش مرده اجدادم است و گردن آویزی از جنس زخم که سمبل قبیله من است و دیر سالترین مرد آریایی در شبی سرد و طوفانی به منش سپرد
|
صفحه اصلي پست الکترونیک هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته دوم اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 هفته چهارم مهر 1384 آمار بازدید کنندگان |