تبليغاتX
اشعار من

اشعار من



زیر زخم ابر

 

چنگ می اندازد

چنگال رعد

بر گیسوی ابر

ابر

زخم می بارد بر سر شهر

تن من

در طراوت زخمهای ابر

جان می گیرد

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 21:8 توسط علی نوین |

ای سرو ، سرو بلند

 

من باغم اگر چه بهاری نداشتم

از کوچه های سبزه گذاری نداشتم

رودی به شوق دیدنم راه کج نکرد

بر گرد خویش اگر چه حصاری نداشتم

برگم برای چلچله دستی تکان نداد

گویی که با نسیم ، قراری نداشتم

از دودمان دردم و از نسل بی کسی

جز این دو هیچ ایل و تباری نداشتم

ای سرو ، سرو بلند ، اگر عشق تو نبود

می رفتم از جهان و مزاری نداشتم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 23:13 توسط علی نوین |

آرامگه من به کجاست ؟

 

بگو ای جغد سپید

بگو امشب به دلم

آرامگه من به کجاست ؟

پای آن سرو بلند ؟

یا به قعر دل رود ؟

من ز هر گور توانم خفتن

لیک آرامگهم ،

آنچه خواهم بابد خفتن من

بایدش باشد از این شهر به دور

شهری از کوی بلا

مردمانی بی خدا

از همه عشق جدا

بی وصال و بی صدا

بی لباس و بی ردا

نتوانم خفت در این شهر ذلیل

پیش این مردم بدبخت علیل

بعد از مرگ

یادم آید به گورم ، که در این شهر خراب

من شدم زخمی امواج سراب

من در این شهر توانم ؟

نه ، نتوانم خفتن

بایدش جست و از این شهر برفت

تو بگو جغد سپید

آرامگه من به کجاست ؟

من دلم میخواهد

دور از این شهر غریب

روی آن تپه که رودی به کنارش گذران می گذرد

پای آن سرو بلند

که نگه سوی خدایان دارد

کودکی شاخه او را به تکان می دارد

ریشه اش پاک و صمیمیست

آرام بیارامم

من دلم می خواهد

هر چه آرامش هست

ریشه در گورم زند

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 17:27 توسط علی نوین |

وقتی......

 

وقتی که گیسوی کهکشان

بر اقتدار سپیدش

خورشید را رویاند

من چله نشسته بودم

در امتداد خاک

وقتی ماه

حوصله روشنش را بر تن شب مالید

من شکسته بودم

در بی طاقتی کبوتر بی بال

وقتی گل

تشنگی خود را

با درخت قسمت می کرد

من ریشه زده بودم

در باغ آرزو

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 17:10 توسط علی نوین |

هنوز می شود . . .

 

- هنوز فرصت هست

هنوز می شود از درک رنج آبی سوخت

و مثل چلچله

در کنج سقف چله نشست

هنوز می شود از آه شعله ای کوچک

عبور ساعقه ای را در آسمان فهمید

هنوز ماه نمرده

و شمع تنها نیست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 1:7 توسط علی نوین |

تمام بیست سالگیت را در کفن پیچیدند

 

به یاد یگانه دوست مرحومم (( امیر سرداری ))

تمام بیست سالگیت را
در کفن پیچیدند
خلاف آن شور شیرینگونه
که کودکیت را
در قنداق می پیچیدند
به پای شوق خویش
رفتی به دامان طبیعت
اما
طبیعت تو را به ما
باز پس نداد
صبور و ساکت
سر بر زانو نهاده ام
دیگر
دستان مهربانت
بر گردنم نمی آویزد
و دیگر باران خنده هایت
بر من نمی بارد
با هر تبسم
مرا به موج موج خنده های کودکانه ام می کشاندی
و چه شیرین بود
پسته هایت
وقتی در خلوت
روزه می خوردیم
راز دریا در چشمانت پنهان بود
و رمز طوفان در دلت
در رفاه بودیم
اما به رنج ورق می خوردیم
و بزرگتر می شدیم
هر روز
بار اندوه غریبی
بر شانه های کوچکت
سنگین تر می شد
دیوار ها و زمین کوچه دهم
حماسه ساز شوق جوانی ما بود
در ستاره باران آن شب ( چهار شنبه سوری )
حماسه ساز درگیری با پلیس بودیم
و مردم ما را تشویق کرد
و یکباره
هزار ستون دشمن به هم لرزید
در طول هجرتم
به این شهر غریب
هر بار به دیدارت می آمدم
آنچنان برادرانه
در چهار چوب در منتظر می ایستادی
که اشتیاق چهار چوب سینه ات
در شهر هیچ چشمی نمیگنجید
در گستره رویاهایت
به ستیز با اندوه دوستان می پرداختی
ریشه زلال اندیشه ات
در چشمه سار پاکی جریان داشت
شرمم باد که هیچگاه
راز غمت را کشف نکردم
و چرا با هیچ کس
در میان ننهادی
حتی با من
شاید
شاید تنها همین بود رازت :
مرگ
چگونه رفتی بی خبر امیر من
چگونه پر پر شدی امیر من
که فریاد رسای سکوت مرگت
از هزار فرسخ
تمام دلم را به آتش کشید
مادرت
پدرت
خواهرت
و برادرت
همه می گریستند
همه مبهوت
همه شهر می گریستند
همه شهر
رفیق پاکی مرا
به سوی سحر گاه آسمان می برد
و تنها برادر کوچکت
مات و مبهوت
و سارا ..........
کاش می دیدم
در آخرین دیدارم از درون چشمانت
دستان کوچکی تکان می خورد
گویا
من را
و همه ما را
بدرود می گفت
همیشه در خاطرم
در وجودم
در خواب و رویاهایم
در جوهر قلمم و همه اشعارم
تا ابد زنده خواهی ماند
از تو نیاز من این است
همچو گذشته
در غم و اندوه
در سختی و رفاه
تنهایم مگذار

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 2:7 توسط علی نوین |

تمام هستی آدمی دمی است

 

به یاد یگانه دوست مرحومم (( امیر سرداری )) 

تمام هستی آدمی دمی است
دمی که زنده می شود
و دمی که می میرد
سلام - واژه نیست
تلالوئیست
که از آفتاب بر می آید
و دستها خورشیدند
چه باد خنکی می وزد
از سمت کوه
کاش تبار کودکیم اینجا بود
اکنون که نیستی
کنار نامت می نشینم
نامت را
و یادت را
زمزمه می کنم
تا صبح از تو می گویم
و شب با تو می مویم
و باز عصر به دنیا می آیم
و زندگی می کنم در خاطراتم با تو
از پارک جنگلی
و دره قاسملو
دره ای که دیگر جهنمیست برای من
آنجا که خداوند
با بی عدالتی
تو را از ما جدا کرد
 - آنجا خدا مغرور است –
دفتر شعرم را می بندم
 با چشمهایی که در آن اشک حلقه زده
 در خیال   توهم زایم
 می بوسم
 دستان و روی پاک تو را
 به گونه هایت سوگند
 و به حق نان و نمک
 و به صداقتی که به من روا می داشتی
 برادرم بودی
 حال بی تو 
 جز وهم 
 بر آستانه اقبالم زانو نمی زند
 تا صبح را بر شاخه های امید نبینم
 هر دو پا در رکاب حادثه داشتیم
تو را بلعید 
 مرا رها کرد
  حال 
 فانوس به دست 
 بر مزارت می مانم
 تا چهار فصل سال را پریشان سر نکنی
 تمام هستی آدمی   دمی است
 دمی که . . . .

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:55 توسط علی نوین |

می شود هنوز . . .

 - می شود هنوز
مثل یک پرنده
همچنان پری به وسعت
تمام آسمان گشود
می شود هنوز
مثل یک درخت
در تمام فصل زخم باد ایستاد
می شود هنوز
مثل آذرخش
در تمام طول شب
با زبان آتش و زبانه
صبح را سرود
می شود هنوز بود
مثل رود

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 1:13 توسط علی نوین |

مثل تو


- مثل یک کبوتر شکسته بال
مثل یک درخت پوک بی ثمر
مثل یک زمین بی علف
مثل یک ستاره پشت ابر
مثل آرزوی بی هدف
مثل توبه ای پوچ و بی اثر
مثل تکه یخ که در میان آتش و زبانه ای شکفته است
مثل قاصدی که مانده بی خبر
مثل یک پلنگ زخمی ضعیف
مثل آتشی که مانده بی شرر
مثل .........................

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 13:53 توسط علی نوین |

آنچنانم که ...


آنچنان سوزانم
       که نگاهم
         هر احساسی را به آتش می کشد


آنچنان محزون ، آنچنان غمگین
        که صدایم
             بغض سنگ را می شکند


افسونی که بر من نشسته است
         تا مرگ مرا بدرقه می کند
                تا تابوتم را در هم شکند

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:7 توسط علی نوین |

من کیستم ؟

چه کسی داند که من کیستم ؟

چه کسی می خواند مرا ؟

روزی که صورت خویش را در آینه خواهم شست

اشکم را در جام سرخ خورشید خواهم ریخت

وقتی که

دست به دست شراره های باد خواهم سپرد

تا نگاه نفسهایم

دوباره باز  آتش گیرد

و در آن لحظه است که

خدا را به روی زمین خواهم کشید

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 23:56 توسط علی نوین |

ای سیاه بارانی

هیچ احساسی نیست 
که مرا
بر زخم عمیق خویش طاقتم دهد
آه ای سیاه بارانی  ای ابر
                           ببار.......
بر اندوه بی شمار من ببار
طاقت فرسوده ام را
ذهن غم آلوده ام را
 شستشو ده

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 0:23 توسط علی نوین |

نژاد من


من از غصه،من ازاندوه،نه از خاک و که از گردم


من از وحشی مه آلود،من ازاسطوره غربت،من ازآلاله زردم

 

شبم غمگین،شبم خاموش،شبم افسانه وحشت


      پر از احساس تنهایی ،  پر از گریه ، پر از دردم

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 1:14 توسط علی نوین |

مزار من

 

هر شب بر مزار خویش می نگرم
آرام میگریم  آرام میمویم
هر شب مزار خویش را یاد می کنم
گاهی می خندم
و باز گریه میکنم
به شوق مردنم می خندم  به درد ماندنم می گریم
جغد سفید پایین تر بیا
بر لب دیوار اتاقم بنشین
جغد را نگاه می کنم
آرام می گریم
آرام می مویم
جغد مرا می فهمد
مرا می خواند
جغد آرام می گرید
آرام می موید

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 16:47 توسط علی نوین |

برهنه ترین آغوش را دوست دارم


امشب
آزرده ترین مرد زمینم
امشب
اندوه مرا در آغوش می فشارد
امشب
خواب نخواهم دید
بی آرزو   تنها 
خواهم مرد
پر از زخم پر از التهاب و پر از جوانه های درد
جان خواهم داد
حنجره را آتش زدم
فریاد را کشتم
تا بی صدا جان دهم
همانند شعری بودم که هیچ کس مرا نخواند
گلی که کسی نبوئید
یا شبنمی که هیچ ننوشیدند مرا
امشب آزرده ترین مرد زمینم
تنها بودم تنها میمیرم
تنها در آغوش خاک خواهم خفت
        برهنه ترین آغوش را دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 23:32 توسط علی نوین |

معنای خنده

- کودکی

فرفره در دست

می دود در پی خویش

در چمنزار  ادا

و جهان می چرخد

در پر فرفره اش

گرد

سوزن تنهائی او

کودک می خندد

به پر فرفره اش

گویا

گویا کودک خنده را می فهمد

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 21:11 توسط علی نوین |

بس عذاب میکشم

من از این جماعت ذلیل ژنده پوش

من از این جماعت سیاه مرده دوست

بس عذاب میکشم

من نه فکر مردنم ، نه فکر ماندنم در این جهان بی دلیل

از خیال مردم جهان پرست بی شئور

بس عذاب می کشم

من کنار جوی آب و نور ماه

من کنار دشت پر ز لاله های بی گناه

از طراوت تمام غنچه های بارور

عشق میکنم سود می برم

از خیال آتش و زبانه ، همین جماعت پرگناه

بس عذاب میکشم

دامن طبیعت است آمدن ، دامن طبیعت است رفتنم

از شئور این خیالشان

که در گذر از این جهان به آن جهان میروند

بس عذاب میکشم

این جهان و آن جهان همه در این جهان خلاصه می شود

این که خوب باشی و ز خوبیت جهان نیک می شود

وز خیال : من بدی کنم که توبه میکنم روم بهشت

بس عذاب میکشم

من از خیال : توبه و که بد کنم که توبه می کنم ، گذشته ام

که خوب باشم و ، از خیال خوب نبودنم

بس عذاب میکشم

بود خدای من طبیعت و برستشش مرا سود میدهد

چونان که زاده است مرا مادرم

من از نمودن خدا به ظاهر بت و ز بابتش

تبه نمودن زن و سیه نمودن کتاب کودکان

بس عذاب میکشم

که از سفر به مکه  و گرسنه ماندن زن و کودکت

وز  دورویی تمام این جماعت  به ظاهر خدا پرست

که این خدا بود سپر برایشان

که بابت همین سپربقای خویش میکنند

بس عذاب میکشم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 23:55 توسط علی نوین |

معجزه شبنم و شراب

  

ابر اندوهی از ملال خاطره می بارد

                                   از تاریک روشن

این رویای نامعلوم

        بر آونگ خیال معلوم

                     قوس و قزحی بر آسمان کشیده است

آخ ای سیاه بارانی

                          ای ابر

                             بر اندوه بی شمار من ببار

تمام هستی آدمی دمی است

                         دمی که زنده می شود و دمی که می میرد

سلام واژه نیست

تلالوئیست ، که از آفتاب بر می آید

                                و دستها خورشیدند

با فروش هزار آرزو یک دوست می یابی

اما

چقدر ساده اتفاق میافتد جدائی ها

چقدر ساده

        در میان توهم و ناباوری

پس بیائید نان را به شبنم و شراب بیامیزیم

                                  و سر زمین دل تازه کنیم

تا زلف آفتاب

             بر شانه های آب بنشیند

                 و باغ

           به گوشمان سبز بخواند

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 20:28 توسط علی نوین |

سروده های بر باد رفته

از سروده هایم

     سروده های پاک شبانه

                که تنها بهانه گریستن من بودند

       از ستاره هایم

                  ستاره های وحشی  رویاهای مه آلودم

چه می توانم بگویم

         از من چه مانده است که بگویم

جز

غربتی که آرام میکشد مرا

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 18:18 توسط علی نوین |

کوله بارم را بیاور

کوله بارم را بیاور

     تا از شامگاه خیس انتظار بگذرم

                       و در باغی از اطلسهای آبی

                      خوشه های نجابت را بچینم

کوله بارم را بیاور

        تا از روشنی صبح

                  تکه های آفتاب را

                               برایت هدیه بیاورم

و از خطوط نمناک خیال

 به سر زمینی سفر کنم

                  که برکه هایش

                          از ستاره سرشار است

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:21 توسط علی نوین |

ساحل بی مهریت

زورق شکسته وجودم را

در ساحل نگاهت

به گل نشانده ام

افسوس

زورق شکسته هم

در ساحل بی مهریت

غرق می شود

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:16 توسط علی نوین |

ترانه بیهوده

نگاهت می کنم

صدایت می کنم

فریااااااااااااااااااااددد........

نه ، آری در خیال باور خویش گم گشته ای

نمی فهمم برای چیست ؟

ترانه سحر سرائیدن

در میان تردید های شبانگاهی

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:14 توسط علی نوین |

دیده بگشا

 

دیده بگشا

تا ببینی رنگ بیداد زمان

تا ببینی رنگ احساست چه رنگ است

رنگ پرواز پرستو

رنگ شبنم

رنگ رقص

رنگ آفتابت چه رنگ است

در کدام سپهر میتوانی یافت

جفت تنهایی خویش را

در ازدهام فرو رفته در باتلاق تندیس زمان

یافت می کن

رنگ فریادت چه رنگ است

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:11 توسط علی نوین |

حبس سنگی

وقتی که

در چهارچوب سنگی خویش مبحوسی

                      حبس سنگی را ، کسی نمی بیند

وقتی

   در سکوت سنگین خویش فرو رفته ای

                              سکوت سنگین را ، کسی نمی شنود

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:7 توسط علی نوین |

بانوی کودکی من

صدایم کن

ای عشق

ترانه و رهنامه تردید

طلوع بانوی کودکی من

شب هنگام را

بکش به تیغ جرسهای کودکانه ام

آزرده خاطرت کرده ام ، خوب می دانم

آشفته خاطرت کرده ام ، خوب می دانم

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:5 توسط علی نوین |

بر مزار گل

بر مزار گل ، گل نمی برند

به مدیحه سرائیش ، بلبل   نمی برند

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:1 توسط علی نوین |

داغ دخترک

 

به کدام معجزه

می توان داغ دخترکی تنها را

همچو یخ آب نمود

و مروارید اشکهایش را

به قیمت مادرش از او خرید

وقتی

دخترک در خلوت کوچه های نمزده گلی

پیش خدای کودکی خویش

زمزمه مادر مادر میکند

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:59 توسط علی نوین |

خیال

در امتداد خیال

به فراسوی خیال پیوند میخوری

و خواهی دید

که در لحظه ای

هزاران به باد داده ای

عمر خویش  عبس فروختی

و مهر گذر

بر پیشانی عر خویش نواختی

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:57 توسط علی نوین |

کتیبه مستان

آنچه هوشیاران به سنگ گماشته اند

                تا کتیبه هزار نسل باشد

مستان به باد نوشته اند  و

                        همه عالم شنیده است

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:53 توسط علی نوین |

سمبل قبیله من

از مه غلیظی گذشته ام

                         و شانه های باورم

                                           هنوز تر است

با تنی عریان

              که تن پوش مرده اجدادم است

                               و گردن آویزی از جنس زخم

                               که سمبل قبیله من است

      و دیر سالترین مرد آریایی

                      در شبی سرد و طوفانی به منش سپرد

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 1:38 توسط علی نوین |





طراح قالب
ALI_NOVIN
پشتيباني
ali_novin